قبل ترها که کنار بلاگفا صفحه ی دیگه ای هم بود برای نوشتن و راحت تر نوشتن هر سه ماه از سال رو تو یک پست خلاصه می کردم. و مثل همیشه
فقط و فقط خودم مفهومش رو می فهمیدم! الان چیزی حدود دو سالِ که فصلی خودم رو دوره نکردم و سالی یک بار وسط های اسفند ...
نود و چهار سال آشنایی من با حقیقتِ محضِ زندگیم بود و نود و پنج مرحله ی بعدیش. جنگیدن! جنگیدن آدم با خودش هر چند پر از توپ و تانک و
زخمی و کشته نیست اما می تونه صد برابر یک جنگ بین کشورها کشته بده! جنگیدن با خودی که از خودت ساختی سخت تر، پیچیده تر و مشکل تر!
نود و پنج سالِ از دست دادن بود! از دست دادن آدمها، شعر، نوشتن و وبلاگ! هر چند این دو سه مورد آخر کم کم برگشتن! ولی صاحبشون جون داد
تا برگردن! نود و پنج سالِ بدی بود! سالی که بهارش نشون داد می تونه به قدرت پاییز له کننده باشه!
حالا همین عصر جمعه ای وسط اسفند، به عصر دلتنگ وسطِ هفته فکر می کنم و فقط همون یه بند فرهاد و اون آجرهای مزخرف و راهروهای تاریکِ
دوست داشتنی و بچه ننه های باباپولدار، دوستای افغان، دوستای وسط جوونی شکست عشقی خورده ام، دوستای سیاسی چند آتیشه ام،
دوستای درس خون و نمره الف، دوستای نویسنده و شاعرم، دوستای ترم دهی، دوستای ترم بوقی و.... فکر می کنم و باز می بینم چقدر این
جنگیدن، این با خودم جنگیدنِ و اتفاقای حواشی که خدا گذاشت کنارش خسته ام کرده! طوری که حتی نصفه نیمه ام جز هیچ کدوم از این آدمها
نیستم!
انگار باید برم به سیاره ی خودم!
پ.ن: چرا نیستم؟ چون من یک فردِ مثلا شاغل هستم:) جدیدنا:)( بهونه اس)
پ.ن بعدی: الان حال من و می پرسی؟ کجا جوابت و بدم؟؟؟ بگم بچه ها شماره تو پیدا کنن اس بدم؟
پ.ن خیلی مهم والبته بعدا پاک شونده : اگر اونقدری که تو کامنتت مایه گذاشتی حداقل در حد تئوری:| مردونگی داشتی چرا ناشناس؟؟ تو هیچی نیستی! حتی اون فحش هایی که میدی هم نیستی:) چه برسه به انسان! تهدید از برگشتن می کنی؟؟ خب برگرد! شما ها از زنی که بتونه انسان باشه می ترسین! نه از جهنم، نه از بهشت نه از خدا! کامنت های اون پست باز بود وجود داشتی کامنتت عمومی بود
ما را در سایت 71 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 192