175: سیلی های کاغذی

خرید بک لینک

نامبرده چند وقتی خود را لا به لای کتاب ها وکلمات گم کرد و خواند و خواند و خواند تا رسید به:"من خوشبین نبودم چون که شجاعت و شهامت نداشتم."*

از درد سیلی حقیقت،کتاب را بست، برای ساعت ها فکر کرد. خوابید، صبح بیدار شد و زندگی کرد.

*نامه به کودکی که هرگز زاده نشد_اوریانا فالاچی

71...

ما را در سایت 71 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 205 تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 0:40

صفحه بندی