نود و پنج نوستالژی های اواخر شصت و اوایلِ هفتاد رو با خودش شست و برد و امروز هم با رفتن دکتر افشین یداللهی ثابت کرد خیال نداره دست برداره، اینقدر که به قول پستِ اینستاگرامی یکی از دوستان از سیصد و شش روز نود و رنج بیشتر تسلیت گفتیم امسال...
هر چند فی الواقع خودِ من هم امسال عزادار هستم اون هم نه یک نفر بلکه پنج نفر با هم، اما داغی که نوستالژی ها با رفتنشون می زارن بیشتره
اونقدری بیشتر که باید کم کم به اون یک دونه تار موی سفیدی که امروز به قبلی ها اضافه شد و سریع کندمش ایمان بیارم و دست ها مو بشورم برای نشستن روی یک صندلی چرخ دار آماده بشم...
یا شاید هم باید به حرفِ امروز جنابِ همکار ایمان بیارم که دیگه پیر شدم!!!
پ.ن: هر چند چناب همکار از ما بزرگترن
پ.ن بعدی: نیاین بگین موهای سفیدت و نکن بیشتر می شه! نمی شه عامو! یه چیزهایی اسمش ژنتیکه! وگرنه الان من باید موهام سفید باشه؟ حتی در حد تار مو؟!!!
ما را در سایت 71 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 185