اینو باید بنویسم حتی با نت بسته

خرید بک لینک

دم شیشه بری وایستادیم، مامان یه شیشه دو ، چهل و یک سانتی گرد سفارش داد. قیمت زد، گفت ده تومن.. و رفت سراغ شیشه ها تا اندزه بزنه، ببره، سمباده بکشه...

بارون گرفت یهو، شدید... رفت از مغازه بیرون گفت موتوروم و بکشم زیر شیروونی... یه آقایی اومد، سلام و احوال پرسی باهاش دست داد، هر دو تا دستش تا مچ بود فقط... نگاهم و برگردوندم نخواستم ترحم باشه، دلسوزی باشه، بغض باشه یا هرچی... نخواستم ناخواسته یه آدمو بشکنم. اقای شیشه بر بهش گفت بشین اون طرف الان میام... رفت تا شیشه انتخاب کنه، تا اندازه بزنه، ببره، سمباده بکشه...دوستش هنوز اون طرف نرفته بود.. یهو پرسید شیشه نداری شب عیدی حرف بزنه؟!!! شیشه بر گفت: تنهایی؟! خندیدن. گفت برو اون طرف الان میام شیشه بر شیشه رو انتخاب کر، اندازه زد داشت می برید که دوستش خدافظی کرد رفت... شیشه رو سمباده کشید داد دست مامان...

شیشه هه اندازه بود... ولی حرف نمی زد

71...

ما را در سایت 71 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 159 تاريخ: سه شنبه 1 فروردين 1396 ساعت: 0:13

صفحه بندی