به تک و توک ستاره های روشن پنل کاربری وبلاگم خیره شده بودم و به صفحه ی اصلی؛ هفتصد و هفتاد و هفت روز اینجا انار بودم و آنجا دانشجو، معلم، خواهر، دختر، مترجم! هفتصد و هفتاد و هفت فقط سه هفت پشت سر هم به نظر می رسه ولی نه برای من. پست اول اینجا از شروع دوباره گفتم چون وبلاگ قبلی رو به خاطر یک حس ساده مجبور شدم رها کنم و این رها کردن اینقدر سخت بود که در برابر یه حس ساده جبهه گرفتم و تنفر نسبت به اون حس تو وجودم نشست، الان اما از اون تنفر هیچ خبری نیست جز یه حسرت که اگه جبهه گرفتنی نبود الان وبلاگ قبلی همچنان سرحال و زنده به کارش ادامه می داد! ولی اگه به حسرت خوردن باشه خیلی قبل تر از اون رو بلاگفا نابود کرد و قبل ترهاش دست های خودم توی هر مرتب کردن و خونه تکونی...
اینجا اینقدر "آدم خوب" دیدم، که یادم بره کم مهری ها و بی احترامی هایی که کم هم نبودن. و چقدر خوبه که با خوشحالی شون شاد شدم و با ناراحتیشون فکر کردم و غمگین شدم و راه نشونم دادن و راه نشونشون دادم. تو این روزهای شلوغم به اولین پست وبلاگ فکر کردن شاید احمقانه به نظر برسه ولی فقط خودم می دونم که اون روزها نگران چی بودم، برای چی اشک می ریختم و وقتی تموم می شد ، اینجا از شروع دوباره می نوشتم. هیچ وقت راحت نیستم اون روزها رو تکرار کنم، هر تکراری یه غم عمیق به همراه داره یه حفره ی پر نشدنی مثل یه سیاهچاله شاید. نمی دونم ولی چندماه پیش "ه" بحثش رو پیش کشید و مثل همه فکر می کرد اون روزها من به خاطر اون استاد و اون درس روزها و شب ها اشک بودم وقتی حقیقت و شنید مثل همه کپ کرد. تو همون روزها اینجا خیلی ها فهمیدن که این از نو شروع کردنه دردناک تر از جمله های امید بخش و محکمی بود که می نوشتم پرسیدن و نپرسیدن ولی همراه بودن. مثل جامدادی خرگوشی پست دوم وبلاگ که هنوز همراهه. مثل حقیقت پشت پست دهم که کش دار شد تا اول مهر همین امسال همراه با زندگی جدید.

ما را در سایت 71 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 213