چهارده پونزده ساله بودم ، تابستون بود سینوهه رو چسبیده بودم تو دستام و تا عینِ دو جلدشُ خط به خط نخوندم ولش نکردم! بعد تر ها از ذبیح الله منصوری بیشتر شنیدم، از نوعِ ترجمه اش و اینکه سینوهه که به خودی خود افسانه است با این ترجمه کلا اون چیزی که باید نیست. نوزده سالم بود دوباره خوندمش! سفت و سخت تر! بهتر! کم پیش میاد دوبار برم سراغ یک کتاب! کم پیش میاد یک کتاب بشه تمومِ چرخشِ 180 درجه ایم! هیچ کتابی از اون وقت تا به حال تا این حد منو تحت تاثیر نذاشته! اینکه سینوهه کی بود؟ پسر فرعون بود یا پزشکش؟ آتون خدا بود یا آمون؟ و...مهم نیست
فقط و فقط یه چیز از این کتاب مهمه! تا بوده آدمها سر اعتقاداتشون که تهِ دلشون هیچ کدوم ازش مطمئن نیستن، همدیگر و کشتن! می کشن و خواهند کشت! تا بوده خودِ آدم به نابودی خودش بیشتر علاقه داشته تا خدا و مذهب و دین و اعتقاد!
مثلِ همین حالا که وسطِ عکس گرفتن از سه ساله هه و خرگوش و پاندا و سگ کردنش تو عکسا، گاهی تهِ دلم میره واسه گناهِ اعتقاد بچه هایِ دیگه یکم اون طرف تر!
بچه ها هیچ کدوم نمی دونن خدا، دین، مذهب چیه؟ اونا فکر می کنن اسمِ کوچیکِ مامان و باباشون، مامان و باباست اونها نمی دونن اسم رئیس جمهور ها، شاه ها، نخست وزیر ها چیه؟ اونها حتی بلد نیستن سیاست و هجی کنن... اونها بچه ان!
پ.ن: من و تو عکس می گیریم، می نویسیم، می خونیم و... جایزه می گیریم!

ما را در سایت 71 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 160