از آدمهایی که مجبورم می کنن حرف بزنم متنفرم! مثلا دوازدهم که تو داروخونه داشتم داروهای روستا رو فاکتور می کردم ودختر عموم با سوال های ریز و درشت آمار ازم می خواست و من زیر لبی یه حرفی رو جویده نجویده در حدی که نه سیخ بسوزه نه کباب پرت می کردم بیرون! یا حتی وقتی که هی می پرسید هنوزم زبون درازی؟! و من می خندیدم که ها بدترم شدم! ولی عجیب غریب نگام می کرد که چرا حالا به زور حرف می زنی دلم می خواست بزنم تو سرش بره تو زمین!
ولی اعتراف می کنم یه میل شدیدی داشتم مسهلی چیزی بریرم تو چاییش، کم سوادی دارویی اجازه نداد!
ما را در سایت 71 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 162