هشت سالم بود که اومدیم اینجا، تو این شهر. قبلش تویِ شهرک زندگی می کردیم، چند کیلومتر اون طرف تر! شهرک یه نونوایی داشت! چند تا سوپر مارکت که هنوز اسم و قیافه ی چند تا از صاحباشون رو یادمه! حتی یادمه بغلِ یکی از سوپر مارکت ها عروسِ خانواده که با خودشون زندگی می کرد، لوازم آرایشی می فروخت! شهرک نگهبانی داشت و سرویس مجانی واسه مدرسه رفتن، شب های تابستونی که باباها شیفت بودن و ساعت دوازده شب می رسیدن همه بچه ها و مامانا تا همون موقع ها تو کوچه بودن! بازی می کردیم، تامی تامی اسکلت، چام چام، گل کوچیک، دمپایی بازی، خاله بازی و کتک کاری! همسایه ی کناریمون نه تا بچه داشت! هر کدومشون مناسبِ یکی دو تا از بچه های محل واسه دوستی! سعید و مریم همسن و سالِ من بودن، هر روز بازی تا دم غروب و بعد خستگی یه کتکِ جانانه که مریم می خورد و سعید هیچ وقت طرفشو نمی گرفت! نه که دلش بسوزه واسه من! می ترسید! یه بار که تاریک بود، ساعت هفت و نیم شب بود! مامانم گفت برو صابون بخر... نرفتم! نمی ترسیدم! نمی دونم چرا دلم می خواست لجبازی کنم...مامان به سعید گفت. رفت خرید آرود... صابونه کف نمی کرد... مامان غر زد، بعد هم یه چیزایی گفت که همه می گفتن...آه کشید! فرداش با کف دست تو بازی محکم سعید و زدم...
پ.ن: اون نظراتونو لولو برد:| +.....
ما را در سایت 71 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 168