94

خرید بک لینک
صبح آفتاب نزده پی گله رفت، هی هی زنون رفت! رفت پیِ نون! گوسفندا رو برد! ظهر شد نیمد! غروب شد نیمد! شب شد نیمد! سلطون علی غروبی گوسفندا رو آورد! گفت وسطِ دشت همین طور حیرونِ حیرون بودن! سگِ نبود...! سلطون علی گفتِ یه تیکه از چارقدش مونده بود به خاری... گل گلی! سرخِ و آبی! انگاری که خار گل بده، تنگِ تابستون خارا گل نمیدن که.... شب شد! شب شد! سلطون علی گفت گرگا زوزه می کشن! سر کوه زوزه می کشن! انگاری بویِ خون شنفتن!

پ.ن: همین طوری یهویی:|

پ.ن بعدی: تم و پلات و بقیه ی ماجراها رو داره! کلمه ها یهویی... +افسانه ی محلی از یک دخترِ غیر محلی!:|

پ.ن غیر مرتبط: تتا حالا شده زمان و مکان رو گم کنید، بیشتر ازدقیقه و ساعت؟ بیشتر از یک روز و دو روز! منظورم اینکه ندونی چند شنبه است و اینها نه ها! مثلا یهو دیگه یادت نیاد کجا داشتی می رفتی؟


71...

ما را در سایت 71 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 176 تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 18:34

صفحه بندی