ساعتِ ده صبح و من در حال فکر برای کلاس های عصر، معلمی سخته! اینکه با چند تا فنچ(بچه) سر و کار داشته باشی سخت تر. مثلا وقتی تو اوجِ تمرکز کردنی واسه جلب توجه محکم بغلت می کنه می گه من دوستت دارم:) یه وقت هایی مجبوری بشینی تا هم قدشون شی. یه وقت هایی مجبوری بغلشون کنی، یه وقت هایی مجبوری شالتُ کنار بزنی تا کاملا بفهمن وقتی با آهنگ می خونی و می گی ears! تو هم مثل اونا واقعا گوش داری نه که به شال اشاره کنی و بهت زده نگاهت کنن، اینجاست که مجبوری توضیح بدی چرا گوشواره نداری. یه وقت هایی مجبوری تو نقاشی های بی مفهوم و خط خطی، ماشین و عروسک و آب نبات چوبی ببینی. بعد از این مرحله نوجوون هان، باید هم مهربون باشی هم بداخلاق! باید فکر کنن خواهر بزرگشونی. باید در عین اینکه نمی ترسن ازت حساب ببرن. پیدا کردن یه حد وسط بین اینکه ازت بترسن یا حساب ببرن یا اینکه مهربون باشی یا بداخلاق گه گاهی اینقدر سخت میشه که ممکنه حداقل تمام ساعتِ کلاس رو درگیرش باشی،( البته اگر بعد و قبل کلاس نباشی).. معلمی سخت ترین شغل دنیاست. کار تو معدن و... که میگن خطرناکه، خطر جسمی داره! ولی معلمی سخت ترین کار دنیاست و خطرش نابود شدنِ یه جامعه است. جامعه ای که از زیر دست تو میره و آینده رو می سازه! یکی از دلایل عمده ی استرس های این روزهای من، در حدی که مغزم قفل کرده و داستان ها و شعر ها و نوشته ها به هیچ جا نمی رسن همین معلم بودنه. شغلی که در عین اینکه تصوری ازش نداشتم باهاش سالهاست درگیرم و الان خیلی جدی تر، گاهی اونقدر غرق میشم که تمام روز فکر یه راه جدید یا بازی جدید یا حتی درس جدیدم:)
پ.ن: بهترین معلم بیان خودمم و لاغیر:) حالا بخون:| هیچ کس هم نفهمید!
عکس: روزهای آفتابی یک معلم خسته و شلخته، آره اونم ضد آفتابمه:|
71...
ما را در سایت 71 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 171 تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 2:12