113

خرید بک لینک
شاید بهم بگین زهر مار این چهارمین پست امروز شد ولی باید بگم بعدی ها توی راهِ احتمالا:|اگه منو درست درمون می شناختین می فهمیدین چرا یه وقت هایی پست هام تعدادش زیاد می شه و فاصله هاش دقیقه ای و ساعتی:) ولی خب خیالمون راحت که با روحیاتِ من خیلی آشنا نیستین. فی الواقع گمون هم نکنم کسی کنجکاو باشه!
قبلا خیلی بهتر از خودم، حرف می زدم ولی الان هر چی عمیق تر می شم هیچی نمی بینم! نمی تونم از خودم بگم چه کاره ام! هدفی دارم؟ از چی خوشم میاد از چی بدم میاد! و...
یه وقت هایی اما یهو فوران می کنم و همه چی رو می گم، مثلِ پستِ 110 هُمی! البته اونی که برداشته شد نه اونی که هست! سه نفر دیده بودنش:) حالا بگذریم..

آدم خوبه ی قصه بودن تاوان داره! وقتی آدم خوبیه قصه این ترس ها و نگرانی هاتون واقعی می شه. دردهاتون زیاد میشه باید آستانه ی تحملتون رو هزار هزار هزار برابر کنیدو شاید هم مثلِ مارلویِ دل تاریکی خودتون رو از دست بدین!
چند وقتی هست که وقتی به خودم نگاه می کنم، به واکنشِ اطرافیان نسبتِ به من. می فهمم اشتباه کردم. اینکه همیشه غم و شادی مُ پنهان کردم اشتباه کردم. ناراحتی و دلخوری رو قایم کردم اشتباه کردم. عشق و عاطفه مو قایم کردم اشتباه کردم.
قایم کردن هام بیشتر به خاطر از دست ندادن بود. ولی الان خودم و از دست دادم! اونقدری از دست دادم که دیگه کسی خودم و نمی بینه! من و نمی بینه!

پ.ن: دل تاریکی اثری از جوزف کنراد 1899
71...

ما را در سایت 71 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 165 تاريخ: سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 ساعت: 2:00

صفحه بندی